
باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
يادم آرد روز شیرین
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دوپای کودکانه
می دويدم همچو آهو
می پريدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می شنيدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستانهای نهانی
راز های زندگانی

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس گوارا بود باران
به! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "
بخش خدمات ریالی وحسابهای شخصی بانک تجارت
علی رئیسی زاده
|
|
استادووچراغ هدایت ادبی وهنریم مرحوم غلامرضا روضه خان یادش گرامی وروحش شاد |
|
|+| نوشته شده توسط حمیددر پنجشنبه ۹آبان 1387 |
||
|
مردم! امروز تو چشات نفرتی رو دیدم که ای کاش می مردم و هیچ وقت نمی دیدم.... ای کاش می مردم تا تو آخرین لحظه ی زندگیم تو رو عاشق می دیدم.... نیستم! مطمئن شدم که دیگه تو چشات نیستم.... نمی دونم! نمی دونم چرا انقدر ساده و راحت اون نگاه قشنگت تبدیل به نگاه امروزت شد.... نمی دونم.... ......................... من مردم....................
|
||
|
سکوت....
وسکوت...... نمیدانم چرا ؟ ونمی فهمم که چرا هر کجا حق با ما است بایدسکوت کنیم................................
به قول قیصر امین پور آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود٬ صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه دل ما در گلو شکست ..... موجیم و وصل ما٬ از خود بریدن است ساحل بهانه ای است٬ رفتن رسیدن است
|
||
|
وقتی دلتنگ شدی
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند با یادت شادم آرزوی دیرینم
|
آن دورها
امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد . انگار توی این دنیا هرچیز را که امید نداشته باشی بشود یا امید نداشته باشی که خوب باشد ، چیز بهتری از آب در میاید. می شود به خدا هم کلک زد؟ چه می دانم. منظورم خدا نیست. سرنوشت است. زندگی است. وای چقدر کلمه کم میآورم. اینجا از آن جاهاییست که نمی توانم منظورم را درست بگویم و دارم خل می شوم. حرص می خورم. درست مثل روزی که اسم رشته کوه زاگرس را یادم رفته بود ، پای تخته ، سر کلاس جغرافیا. معلم سگ اخلاق جغرافیا ، با آن چشمهای دریده اش همه چیز را از کله ام می پراند. گور پدر همه معلمهای دبیرستان. لجم می گیرد وقتی فکرش را می کنم که معلمهای آن روزهایم هم سن و سال حالای خودم بودند . چطور دلشان می آمد ماها را آنطور عذاب بدهند. امروز در داستان یکی از بچه ها آمده بود که " نوجوانیم را نجات دادم" . از آن جمله هاییست که اصلا در دهانم نمی چرخد. نوجوانی من که عین کابوس بود. با آن
لباسهای گشادی که حالا وقتی توی عکسها می بینم از خنده روده بر می شوم. چقدر هم زشت
بودم. حتی یک دانه از آن عکسها را دم دستم ندارم. عکسهایی همه از سال اول دانشگاه به این طرف است.
داشتم چه می گفتم. چقدر پرت افتادم از موضوع. می گفتم امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد. آره. گاهی بدقلق می شوم. او که هیچ وقت اما من گه گاه بداخلاق می شوم و سگ کوچولویی که توی دلم خوابیده ، بیدار می شود و واقی می کند. ولی اینها ، اگر نبود ، عجیب بود .مدتهاست توی فکر یک دفترچه یادداشتم و یک خودکار که بیاندازم دور گردنم. روزها خیلی چیزهای کوچک می بینم که چشمم را می گیرد و خیلی خاص هستند و دلم می خواهد بنویسمشان اما کجا؟ عین احمقها همیشه فکر می کنم که یادم می مانند و به خیال خودم رسوب می کنند ته ذهنم اما موقع نوشتن ، وقتی کم می آورم و هیچ خبری از آنها نیست ، به حماقت خودم می خندم. حماقتی که پایانی ندارد.
همین امروز چند تایی از اینها بود. یکیش همان مردی که در میدان ونک کتابهای خودش را می فروخت. کتابی که خودش نوشته بود به اسم " خاطرات و خوابهای من". و داد می زد و می گفت " کتاب خود من ". " نوشته خود من ". چرا نخریدم؟ مضحک است ولی چه اشکالی دارد بگذار بگویم که پول نداشتم. حتی اگر علتش فقر هم بود می گفتم ولی خوب علتش این بود که کیفم را عوض کرده بودم و توی این یکی که دستم بود فقط یک دوهزارتومنی داشتم.
یک چیز دیگر هم بود. ردیف کاسه های نیم خورده آش ، کنار نرده های پارکینگ همسایه. کاسه های پلاستیکی مانده از افطار شب قبل ساختمان فرهاد. شاید به نظر مزخرف بیایند. شاید بی معنی باشد گفتنشان ولی من فقط چیزهایی یادم می ماند ، لااقل تا یک شبانه روز ، که یکجوری گازم بگیرد. لمسم کند و حتی مثل سیخ توی مغزم برود. بعضی چیزهایی که نمی توانم فراموش کنم ، هرچند به ظاهر بی اهمیت ، همینهایی هستند که یک جوری در من فرو رفته اند. در روحم. در مغزم. چه می دانم در کجایم. باز هم کلمه کم آوردم و به اراجیف گفتن افتادم . بگذارم یکبار برای همیشه تکلیفم را با چند تا چیز فراموش نشدنی معلوم کنم. تا دم مرگ ، خاطره آن شبی که فکر می کردم در حال مردنم ، یادم می ماند. یازده سالم بود. همین حوالی و نمی دانم چرا یکدفعه با تمام وجود فکر کردم که همان شب می میرم. یک ذره هم شک نداشتم و کارهایی کردم که فقط از یک آدم دم مرگ بر می آید. اگر بخواهم تعریفش کنم بدجوری درگیرش می شوم و می دانم که نمی توانم به این سادگیها جمعش کنم. بسکه خاطره سنگینیست. همینجا رهایش می کنم.
ذهنم را می گردم ، دنبال خاطره خوب. با کمال تاسف چیز زیادی پیدا نمی کنم0
________________________________________
_________________
بازهمینطوری
این چه مرضیست که نمی توانم یک خط به آسودگی بنویسم و از هزار زاویه نگاهش نکنم و آخرش هم هر چه نوشته ام را با یک کلیلک ساده پاک نکنم. جالب است که زیاد می نویسم اما نوشته کم دارم . بیشترشان را پاک می کنم. به دلم نمی چسبند. هزار تا ایراد می گیرم بهشان و می خواهم که از جلوی چشمم دور شوند. یک چیزی در بعضی نوشته ها هست که در بعضی دیگر نیست. بعضیهایشان انگار روح دارند. انگار خواندنشان جادوی خفیفی روی ذهن آدم می اندازد و از یک نوع حسی که تا بحال نتوانسته ام اسمی برایش پیدا کنم ، پر ام می کنند. ازاین طور نوشته ها کم است. خودم که هیچ ندارم. این زندگی ای که ازش نمی نویسم و اعتراف می کنم که از نوشتن مستقیم درباره اش طفره می روم ، همه دارایی من برای ساختن کاخ رویاهایم است. کاخ کاغذی رویاهایم. کاخ رویایی همه نویسنده ها کاغذیست. اصرار دارم که سر تپه تخیلاتم بایستم و درباره زمین زیر پایم بنویسم. زندگی را از بالا نگاه می کنم و چقدر از شنیدن قصه های دیگران که از وسط معرکه ، از لحظه ها گلاویز شدنشان با زندگی بیرون می آیند ، لذت می برم و چقدر دلم می خواهد من هم قصه عاشقی و سرخوردگی و دیوانگی بنویسم که جذاب است و آشنا ولی مگر می شود چیزی را که باور نداری ، خوب بنویسی. نمی دانم از کی اصل عاشقی در ذهنم زیر سوال رفته و چیزی که در سالهای دور به آن می گفتم عاشقی ، به طرز عجیبی به نظرم مزخرف می رسد. چطور دیگران اینقدر زیبا درباره عشق می نویسند و من دیگر نمی توانم؟
از بد و بیراه گفتن به اجتماع سیاست زده و بی در و پیکرمان دست برداشته ام. نه فقط اینجا و توی نوشته هایم ، روزها و توی خانه و سر کار هم دیگر به بلاهایی که سرمان آمده و می آید و خواهد آمد فکر نمی کنم. به گمانم دیگر عادت کرده ام.
بسن کن پسر.......وئمندنتذرعغغفبغفی
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ا بدون عنوان
--------------------------------------------------------------------------------
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن بغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقه ای در کوچه های بی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آب ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشبد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم ی گمشده ازاین معمایم
پرواز را به خاطر بسپار“
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم.
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب،
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
پروازفقط شعری زیباست وعبس دیریست پرهایم رابسته اند سترون درانبوهی ازنخهای تردیدوبخل چه غریبانه است این واژگان متعارف خاطرم رابسیار وبارها آزرده است کمپلیت
ودلی را که دیگر جای هیچکس نیست وبیهوده میطبد وازروی اکراه و تکرارولک زده برای همان ایوان مخوف که زمانی درآن پرمیگستردم سبکبال دیگر درانگشتانم رمقی نمانده وفرتوت شده ام ازبس سوهان کشیده ام این مفلس را مکرروپوستی چروک خورده وشلاق خورده ازسلاسل معلوم ومعدوم وروبه زول ودرشبی مبهم وتاریک وسیه فام تراز چاه ویل که دیگر نه سوسو آن چراغها ی موشی وپیه سوز خبری هست و طوری های سترون که نورخود را بی دلیل ارزانی ناکسی نکرده اند بی تردید وبارابطه ای گنگ ومبهم که هرگز ندانستم وندانستی خودرابتاریکی متصل میکردآن جلاد شپرکها وپروانه کش سفیح به چه امیدی خودرا به آفتاب ارزانی دارم بااین همه دغل وریا دیریست که خودراهم گم کرده ام درلابلای این شولا نه مهمانی دراین سرا بیتو ته خواهدکرد وسوری خواهد بود ازیرای این گنجشکان ذلیل مرده مادر بخطا را وشکمهای سیر وسیری ناپذیر وشکمهای خالی وخالی تر ازجیب من مفلس غایتی سخت است سردرگریبان کردن و فکر پروازرادرسرپروراندن دیگر پری نمانده ازیرای این پرنده ناکام دیگردرخیال او پرواز داستانی کودکانه بیش نیست
درخاطرآزرده او در دیارگمشده که سوسو هدایتی هم نیست....
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
تقديم به كسي كه اين روزا به اندازه تمام دنيا دلتنگ او هستم./
خاموشتر از يك نور
چشمان منتظر من
پردرد تر از يه بهار
بهار قصه هايم
توي درد عشق منم اسيرو بي تاب
توي چك چك بارون
تنها شدم چو رود
نه ترانه خواندمش
پرنده ي مهاجر
نه سنگي افتاد
از رهگذر يه عابر
تها شدم و بي كس
توي تمام دردم
چه در پايان چه در انجام
مي خوونم از دلتنگيم براي تو
_________________
سر نوشت/نوشت گر نوشت بد نوشت
اما باور کن نمیتوان سرنوشت را از سرنوشت
گمکردن اونی که همیشه و همه جا هست، خیلی حرفه والا!
گمکردن تو، در دنیائی که که پر است از تو و نشانههای تو، هیچ لطف و صفائی نداره!
نه، نه که گمت کرده باشم. نه، هنوز گمت نکردم. ولی نمیدونم اگه قرارمون همینجوری به عقب بیفته، آخرش چی میشه؟ چی به سرم میآد؟
گلهای ازت ندارم. میدونم که عیب کار از خودمه. تو که کار منو به فردا نمیاندازی، این منم که هی قرار رو عقب و جلو میکنم!
نه، نمیخوام برای شناسنامه کهنهام، المثنی بگیرم!
نمیخوام نشانهها و بهانههای قبلی رو برای دیدن و بودن با تو، گم کنم!
میخوام منو با همون دلتنگیها و بیقراریها و گلایههای قبلیم بپذیری!
خدایا ... بیرودربایستی ... صدام میزنی؟!
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
آخرین نقش فرهاد
شقایقی است
بر فرق خویش
به سرخی لب شیرین
نه براش ستاره باش ٬
نه آفتاب
چون هر دو شون مهمون زودگذرند
پس براش آسمان باش
که همیشه بالای سرش باشی
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه هم فرسنگ به فرسنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
یادمون باشه که هیچ کس را امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم
چون خرد میشه٬ می شکنه و آهسته می میره.
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما
تکیه کرده سرش درد نگیره.
یادمون باشه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم .
یادمون باشه هیچ وقت کسی را بیشتر از چند ساعت چشم به راه
نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمی خوام
ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم.
سرنوشت تصمیم می گیرد که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی
اما تنها قلب توست که می تواند تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی تو
باقی بماند.
می روی و من فقط نگاهت می کنم.
تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم٬
بی تو
یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما
برای تماشای
تو
همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه ی زیستن در چشمان
تو
را داشته باشم.
دنیا را بد ساخته اند.
کسی را که دوست داری٬ تو را دوست نمی دارد.
کسی که تو را دوست دارد٬ تو دوستش نمی داری.
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد٬ به رسم و
آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است.
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهائی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
عشق من بی انتهاست
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاست
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
اولین بوسه آغاز نغمه ی زندگی است
نغمه ای که با چهار لب ادا شده و
قلب را سریر سلطنت و عشق را
پادشاه آن معرفی می کند
بوسه اولین گل شاخه ی درخت زندگی است
امروز دلم سراغ تو را گرفت
گفتم ببین گوشه آسمان ماه را
چه تنهاست
حس توازن
میان دلم و چشم هایم
عجیب خواهد بود
یکی
به زیبایی باران
دیگری
نگاه منتظر تو
سراب انتظارت
گوارا ترین ست
بر من مبار
باران!
بر اشک گونه ام
تصویر اوست
میدونی من همونم که تو می خوای!
آزادی
زیبایی
راستگویی
و از همه مهم تر عشق!
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق!
و فکر کن
چه تنهاست، اگر ماهي کوچک، دچار آبي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي! دچار بايد بود!
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای نوشته شده توسط حمید درجمعه ۸آذر 1387 |
نظر بدهيد
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ا بدون عنوان
اس ام اس
برای انسان نابینا شیشه و الماس یکی ست...
اگر کسی قدر ِ تو رو ندانست به این معنا نیست که تو شیشه هستی... او نابیناست.
درون دریا ..
درون دریا ..
و در بی وزنی اعماق
جایی که رؤیاها برآورده می شوند
دو آرزو با هم یکی می شود
نگاه من و نگاه تو
همانند انعکاس صدایی خاموش
بی پایان تکرار می شوند
دورتر و دورتر
فراتر از آنسوی هر چیزی
از میان استخوانها و خون
من تا ابد بیدار خواهم ماند
بی تو همیشه آرزوی مرگ خواهم کرد
ديشب آسمون بي امان مي باريد.... شب از نيمه گذشته بود.
صداي باروني كه ملتمسانه به پنجره مي كوبيد، كمي تنهاييم رو التيام مي داد .... در اوج حُزن، صداي بارش آسمون آرامشي به من مي داد تا بتونم درد رو تحمل كنم....
هنوز هوا ابري ست و نم نم بارون خيابون هاي پوشيده از برگهاي رنگي رو خيس كرده... دلم ميخواد قدم بزنم اما نه تنها.... كاش بوديى!!!

توضيحي در مورد فرمت OGG : اين فرمت آهنگها را با همان كيفيت اصلي و اوريجينال در قالب يك حجم بسيار كم عرضه ميكند - برنامه هايي كه اين فرمت را پشتيباني ميكنند = Jet Audio - Winamp
براي دانلود روي نام آهنگ راست كليك كرده گزينه Save Traget As را انتخاب كنيد
سرور 1
سرور2
پ.ن: من كه خيلي خوشم اومد....
برای دوستان و دشمنان خود عاشقی طلب کنید....
زيرا نه لذتی فراتر از آن هست و نه رنجی بالاتر!!!

قد می کشم
پنداری به سقف آسمان نزدیکتر می شوم
اما...
تا چه اندازه اینجا بوی زمین می آید!
خوب می دانم
سالهاست در جست و جوی هیچ...گم شده ام در هیاهو
و جا مانده ام از دلخوشی ها
و چشم خورده ام
و تکه تکه
از دست رفته ام...!
.ن.1 : زمینی تر شده ام و چقدر دلم تنگ است برای پرواز ....
پ.ن.2: كافي ست بالهاي پروازت، پر پر شوند ....
پ.ن.3: يك قيچي كافي ست ....
راستی! بگذار همینگونه کودکانه بماند،
خنده های گه گاه!
بیا بزرگ نشویم...
بیا قرار بگذاریم
من و تو!
غم های بزرگانه را
دچار نشویم.
تنهایی شب
وقتي تو تنهايي شب گم ميشدم
ماه شب شكن نبود
ميان اين شب مانده ها كسي به فكر من نبود
وقتي تو تنهايي شب گم مي شدم
هم خونه خواب گلدون پر از گل مي ديد
همسايه از روياي خواب دسته دسته گل خنده مي چيد
آواز خون خيابانها نغمه هاش و از ياد برده بود
روشنايي ها خوابيده بودن نورشون و باد برده بود
آخ اگه شب بلوري بود
گل به ماه مي زدم
شكسته آيينه ي بلور شب
كلش تير خورشيد مي شدم
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره نسيم مي شدم
تو كوچه هاي خسته ي شب هم دم روشنايي مي شدم
آخه كه تو درياي شب آتيش گرفتم كسي نديد
تو قيامت و تنهايي شب كسي به داد من نرسيد
وقتي تو تنهايي شب گم مي شدم
دلم مي خواست كه نور بشم
رو سياهي هاي ماتم زده دست نوازش بكشم
دلم مي خوست آشتي بدم بين تاريكي و روشنايي
روشنايي مهربون و ببرم به خونه هاي تاريك
خدا نگهدار عزيزم...
خدا نگهدار عزيزم
خدا نگهدار عزيزم اما نميشه باورم
توي چشام نگاه نكن اين لحظه هاي آخرم
مي رم ولي اين و بدون جشم انتظارت مي شينم
مي رم ولي گريه نكن نذار از عشقت بميرم
شايد تو اوج بي كسي با خاطره هات آروم بگيرم
مي رم ولي بدون يكي خيلي تو رو دوست داره
يكي كه از دوري تو سر به بيابون مي ذاره
خدا نگهدار عزيزم دارم مي رم از اين ديار
اينجا كسي منو نخواست توام منو تنها بذار
اينجا غريب بودم ولي هيچكي نپرسيد از كجاست
مسافرم بايد برم گريه نكن خدا نخواد
غريب بودم نامردوما تو رو ازم روبودنت
مي رم ولي بدون فقط تويي دليل بودنم
مي رم ولي اين و بدون جشم انتظارت مي شينم
مي رم ولي گريه نكن نذار از عشقت بميرم
شايد تو اوج بي كسي با خاطره هات آروم بگيرم
مي رم ولي بدون يكي خيلي تو رو دوست داره
يكي كه از دوري تو سر به بيابون مي ذاره
خدا نگهدار عزيزم...
سایه های غم
یه روزی تو سایه های غم منو تنها گذاشتی
ولی باز باور نداشتی دوست دارم
یادته بهت می گفتم که فقط من تو رو دارم
ولی باز باور نداشتی که دوست دارم
همه ی قول وقراراهات یاده من هست
همه ی خاطره هات همراه من هست
هنوزم عکسی که یادگاری دادی
موقع تنهایی هم زبون من هست
عزیزم خدا نگه دار تو برو سفر سلامت
سرنوشت من همینه این واسه من شده عادت
تو برو ولی نگاهت هنوزم توی نگاهته
که همش بهم می گفتی عشقت آخرین پناهمه...
بازی روزگار
بازي روزگار را نمي فهمم!
من تو را دوست مي دارم.
تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم
قلب شیشه ای
بر دیوار شیشه ای قلبم آویزی آویخته ام
آن طرف تر قاب عکسی بس پوسیده
وآن طرف تر پنجره ای از جنس بلور
اما چه فایده که قلب شیشه ایم هرگز در ندارد...
محبت و ناز
یکی محبت میکنه اون یکی ناز:
اونی که ناز میکنه
همیشه محبت میبینه
اونی که محبت میکنه
همیشه تنهای تنهاست
|
تنهایی های یک اهلی لال |
|
انار |
|
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد ُ گل داد ُ سرخ سرخ گلها انار شد ُ داغ داغ ُ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند ُ دانه ها توی انار جا نمیشدند. انارکوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد . (عرفان نظر اهاری ) |
|
شاید خدا! |
|
ترجیح میدم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم . (مار لون براندو) ترجیح میدم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که خدا هست . (آلبر کامو) وقتی به آسمان نگاه میکنید مگویید خدا در دل من است بلکه بگویید من در دل خدا هستم . (جبران خلیل جبران) |
|
خسته ام... |
|
خسته ام ... دیگه حال راه رفتن ندارم ... به دنبال شازده کو چولو میگردم ... ندیدیش؟! |
|
مه ! |
|
از پشت شیشه مه گرفته دلم به هوای بیرون نگاه میکنم ... چه برف زیبایی ... دونه های ریز ریز برف با چه شتابی به دل زمین می آیند و با هر قدم عابری له و نابود میشوند .. ببین که امروز و امشب دنیا با تموم سیاهی و پلیدی اش چطور رنگ سفید به خودش گرفته و مدعی شده که افکار زائدش رو زیر این دونه های سبک تر از پر برف منجمد کرده ... میشه تعبیر زیبایی از این اتفاق نو داشت میشه دلتنگ بود و در عین این دلتنگی به زیبایی این شب تیره ئ امید وار اندیشید ... شاید که زمستان با تموم لذت و زیبایی اش برای عده ای ناراحت کننده باشه اما برای من عین زندگی است . زندگی ای که یخ کرده و همه چیزش در خواب زمستانیه خوابی که در پس این تاریکی و نیستی شکوفا شدن و بیداری نهفته است . با انگشت روی شیشه مه گرفته اتاقم میکشم چه زجه ای، چه صدای پر دردی ،چه گریه آرومی ...این پنجره هم چه بی صدا شکست .... "ها" "ها" با صدای بلند تری "ها " میکنم با چه سرعتی همه چیز محو میشوند همه چیز مثل این بخار های سرد وجودم بی صدا میشکنند و ناپدید می شوند و فقط ردی از خاطره های سیاه و روشن به جا میگذارند .آخ که چقدر دلم سیاه است .. چقدر دلتنگم ... این روزها عجیب دنبال دنیای کودکی ام در کوچه های بن بست ذهنم پرسه پرسه میزنم و با دستهایی خالی از احساس ، سرد و منجمد بر میگردم ... به آدم هایی که اون پایین در هیا هوی رفت و آمدند نگاه میکنم ... به دنبال چه هستند ، چرا این اندازه عجله ، چرا این همه آشفتگی ... چه لحظه سردی ... همه چیز برای رها شدن از این همه سردی در تکاپوی رفتن است و من آرام و بی صدا منزوی این پنجره و هیاهوی بیرون ام .... اکنون نیازمند جرعه ای تحرک و بودنم که این درون بی صدایم را به جنب و جوش در آورم و برمو برم و رها بشم از دلتنگی و تاریکی این دنیای مه آلود ... این نگاه بهت زده بهم میگه که بخند ، بخند ، زورکی بخند و گریه امانم را بی امان میکند... چشم هایم را به رو ی این دنیای منجمد و پر از هیاهو می بندم و در دنیای تاریک خودم قدم می زنم و به نا کجا آباد درونم گره محکمی میزنم به گذشته و خدا حافظ .... |
|
|
|
چه باید کرد ؟ |
|
|
|
کسی... |
به دنبال شازده کو چولو میگردم ...
ندیدیش؟!
تر
|
وداع ... |
|
اگر به عشق تو ديوانگي گناه منست ز من رميدن و بيگانگي گناه تو بود دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود عنايتي كه دلم را هميشه خوش مي داشت اگر نهان نكني لطف گاهگاه تو بود بلور اشك به چشمم شكست وقت وداع كه اولين غم من آخرين نگاه تو بود...
|
|
|
|
قمار عشق ... |
|
عشق را مانند بازيهاي بچگي بي تقلب ديدم. بي ريا و بي كينه. بدون هيچ بهانه اي عاشق شدم. عشق من پاك بود و هست. اما عشق او قمار بود. قماري كه حاصل آن بردن من بود، من و سادگي هايم... قمار عشق را باختم...
|
|
|
|
دل من.... |
|
از وقتی ندیدمت، کلی حرف دارم واسه گفتن این دلم داره هلاک می شه، می خواد بازم بگه دوست دارم من می دونم مقصرم، اما نمی تونم! اشتباه با تو نبودن واسه من با تو بودن نور، بی تو مثل شب ها چشم من کوره من هنوزم منتظرم، برسی از راهی که دوره چشم به در می دوزم، اما دلم آروم نمی گیره همیشه با تو بودن آرزومه، بی تو برام یه کابوسه دل من طاقت نداره، تو رد پا های تو دنبال یه نوره |
|
رنج... |
|
چه رنجی است لذت ها را تنها بردن... و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن... و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!...
|
|
|
|
تنها... |
|
بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم ، در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم ، نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم ، بیا ای یار با من باش که من تنهای تنهام . |
|
|
|
قلب من . |
|
قلب من در هر زمان خواهان توست اين دو چشمان عاشقم مهمان توست گرچه لبريز از غمي درمانده ام اين نگاهم در پي درمان توست ...! |
|
|
|
|
|
منتظر كسي باش كه.... كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه"
|
|
|
|
دیروز که داد زدی: "دوست دارم" گفتم بلندتر نمی شنوم. امروز که آروم گفتی دیگه "دوست ندارم " گفتم هیس،چرا داد می زنی؟
|
|
|
|
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم به چشماي همديگر نگــــاه کنيم..... |
|
|
که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم ، نوشتم ....
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند کنند
و می خندند!
عده ای
سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس
از من نمی
پرسند
بعد از اینهمه ترانه بی چراغ،
چشمهایت به
تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند .
حالا،
دوباره این منو
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن !
گفتم « بمان » و نماندی !
اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند ،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند ؟؟؟!!!
کاش آن غرور لعنتیت را برای یک بار هم که شده می گذاشتی اش کنار !
مثل من ...!
که گذاشتی ام کنار ...
پدرم می گوید نوشته هایم حتی به درد دل درد هم نمی خورد
که آدم بخواندشان و دل درد بگیرد ! چه برسد به درد دل !
مثال نقض می آورد گویا !
اما کاش می دانست چرندیات ما مثل تخته نرد ایشان نیست که به بازیشان می گیرد...
درست مثل فلانی ...
که به بازیمان گرفته !
راستی بین خودمان بماند ...
از سر ؛ که می خوانم می بینم راست می گوید ... !
انگار شبیه دل پیچه است ...
نوشته هایم !
ورقی زیر پای من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عقربه ی کوچک از 12 هم گذشته است !
مثل ما که از او ...
صدای کش دار مادرمان را از سالن پایین می شنویم .
اسممان همراه حرف هایش نیست اما می دانیم مخاطبش خودمانیم !
لحنش برایمان آشناست !!!
داد میزند : قرص هایت را خورده ای ؟!
افسوس می خوریم !
چرا همه فکر می کنند ما حالمان بد است ...!
نگرانی را حتی می شود لابه لای حرف های پدرمان هم حس کرد آنوقتی که در گوش مادرمان نجوا می کند : راحتش بگذار ! مگر ندیدی دکترش گفت باید با او مدارا کنید .
به خیال خودمان حرف او را نمی شنویم ....
اما اشک امانمان نمی دهد !!!
می گردیم !!!!
به دنبال حسی گمشده ....
پیدا نمی کنیم !!!
چند وقتی هست که دیگر دلتنگش نمی شویم !!!!
اما نه !!! بیشتر که جستجو می کنیم کم کم پیدایش می شود ...
میان غربت اشک هایمان ....
اول سایه اش را می بینیم بعد خودش را ....لای در ...
ما درمان را می گوییم ....
با یک لیوان آب و چند بسته قرص ...
چقدر دوست داشتنی می شود وقتی که دوست داشتنی می شویم !!!
چشم های ورم کرده مان را که می بیند می خندد!!!
به گریه ها مان ...؟؟؟
گیج می شویم ...
می می گوید بلند شو قرص هایت را بخور ! روی بسته نوشته شده سرما خوردگی بزرگسالان!!
خواهیم داد بزن
اما من هنوز لقمه ی آخر صبحا نه ام مانده بود ...
که بزرگ شدم !!!!
مجالمان نمی دهند....
یک بسته ی دیگرمیدهد دستمان و می گوید : این آنتی هیستامین را هم بخور برای آبریزشت خوب است !! ببین چشمهایت به
چه روز افتاده !!!
.
.
.
.
چه روزگار بی رونقی شده نمی گذارند به خودمان هم دروغ بگوییم !
راستی مادر شمافرق فقیدفقیررابافقیرفقیدمیدانی؟
چی گفتی ؟
هان هیچ ..هیچ...
.........
مگرهم فرکی دارد..شاید
.
.
راستی مادر چشمهای تو هم ورم کرده !!!!
.
.
.
قرص هایت
را خورده ای !!!!
_________________
دلتنگیمان را می زنیم به حاشا ...!
که مبادا اینجا هم بوی تورا بگیرد...
ترجیح می دهیم این روزها روی
stand By بمانیم ...!!!
نگاهمان را مي پاشيم روي کاغذ پاره هاي ولو شده روي ميزمان ...
اما به چه زباني بگوييم
که شعرمان نمي آيد ...!!!
مغزمان هنگ مي
کند !
دستمان به قلم که مي رود ...
چشم که باز مي کنيم مي بينيم بااين شعر ها هم قبلا سروده شده اند ...!!!
اسممان را نمي شود گذاشت شاعر ...
برادرمان
مي گويد ...
باز هم به همان کاغذ پاره هاي ولو شده روي ميزمان چشم مي دوزيم ...
که پر است از شماره هاي 11رقمي ...
عميق تر که نگاه مي کنيم ...
روي يکيشان نوشته شده :
اگر زنگ نزني ...... ... منتظرم !
ای
بابا
۹
ماهي هست که اين کاغذ پاره را به ما داده اند...
فکر مي کنيم !!!
راستي
ديروز يکي را توي اداره ديديم چهره اش خيلي آشنا بود ! اما تا صبح
هرچه به مغز نداشته مان فشار آورديم
نتوانستيم
بفهميم کي بود !؟؟؟
رشته ي کار هم از دستمان در مي رود !
اصلآ فراموش کرده ايم مشغول چه کاري بوديم !!!
آهان... مي گويند با کاغذ مي شود جنس مرغوبي از خمير را تهيه کرد به منظور مجسمه سازي !!!
دچار آلزايمر شده ايم اين روزها ديگر ...
فراموش کرده ايم انگار ...که مجسمه سازي هم بلد نيستيم
!!!
ما
مامی مانیم ویک مشت
و يک شعر نا سروده و يک مشت شماره تلفن واجب تماس و يک کاسه ي آب ...
عجب روزگاری شده این تجارت ببخشید (بیزنس)
صداي خواهرمان را مي شنويم به همراه 2 عدد بلند گوي قورت داده که روي اعصاب نداشته مان راه مي رود ...
تو مثلآ رفته ايي يک چيزي بياوري که بچه را آرام کني !!!!
نه انگار آلزايمر دچار من شده است ....!!!!
آهان ...
يادمان آمد ...
مي خنديم !
هنوز زنده است ...!!!
نمیدانم
نعوذوبااله
ن
خدا مارا با کسی
اشتباه گرفته است یا ما خودمان را با کسی !
ضد حالیست برای خودش این تقدیر !!!
پارسال كه اين همه خواندیم کاردانی قبول شدیم !
امسال که هیچ نخواندیم و فقط به عشق کیک و ساندیسش رفتیم سر جلسه کنکور اسممان را در لیست پذیرفته شدگان دیدیم آن هم در مقطع کارشناسی !!!!
کاش یکی بود و این را برای ما معنی می کرد!!! یعنی اینقدر مملکت خر تو خر شده است !
دلمان تنگ می شود !!!
برای عشق خیابان سیدکامل شمالیمان
....
دلم شور می زند ...
شبیه طعم گس خیارشورهای مادرم .....!
می گویم دل الاغم برایت تنگ شده است !
میگوید مگر الاغ داری ؟!
می گویم نه ! الاغ دلم برایت تنگ شده است !
میگوید از این کارها نمی کردی !
می گویم دلم گستاخ شده
شنوی ندارد ! دیگر از ما حرف
می گوید طوری ندارد مثل دل من شده .....!اگر توانستی فردا بیا ببینمت !
می گویم من که همیشه می توانم تو بگو چه ساعتی !
نمی دانم چرا همیشه وقتی حرف به اینجا می کشد لا به لای اس ام اس هایم گم می شود ...یکهو... لاکردار
..
.
بعد از 3 ساعت که نمی دانم خودش پیدا میشود یا من پیدایش می کنم اس ام اس می دهد که فردا خودم بهت می زنگم ! دعوت بودم ! شب خوش
خندم می....!!!!
نمیدانم چرا ؟
برای اینکه ساعت 2 نیمه شب وسط اس ام اس بازیمان هوای حوا به سرش می زند یا برای اینجور فردا هایی که هرگز نمی رسند ....
اما او که خنده ام را از پشت اس ام اس هایم نمی بیند ! پس چه اهمیتی دارد که خنده هایم هم شبیه گریه هایم باشد ....
.
.
.
امروز همان فرداست
.
.
.
روز های دوشنبه پایتخت جهان بودند ...
چهارمین دو شنبه هم بی حضورت گذشت ...
امروز آنجا بودم ..............
ببینم !
بهشت
خیابان سیدکامل شمالی هم دارد!!!!!
دیدی یهو بی خوابی به سرت می زنه ! البته این کار هر شب ماستا!یا اون به ما سر می زنه یا ما به اون ...
خلاصه از اونجایی که دیشب تو یکی از همین وبلاگای رفقا صحبت از داستان و نویسندگی بود دلمون هوای دست نوشته های قدیممونو کرد!جون تو اینجوری حرف می زنم یه وقت فکر نکنی پیرزن ۸۰ سالما نه بابا !! هنوز یه ۳ـ۲ سالی مونده تا ۸۰ سالم بشه !
خلاصه رفتم سراغ کتابخونم ویه پوشه از لابه لای بقیه انتخاب کردم ! کار سختی نبود آخه همش ۳ تا پوشه بود که ۲ تای دیگش خالی داشت خاک می خورد ! یه دسته ورق برداشتم !
بار هشتم که نه اما بار هفتمی بود که این داستان رو می خوندم ! جون تو هر کی منو تو اون حال می دید فکر می کرد دارم فرمول ریاضی کشف می کنم ! بد فرم رفته بودم لا به لای نوشته ها ! جوری گیر افتاده بودم که تا نزدیکای ساعت ۳نتونستم بیام بیرون ! یه ۳۰ـ۲۰ صفحه ایی مونده بود تا تموم شه که بی خوابی از داستان ما
حوصلش سرید وما رو
سپرد دست خواب ! ورق هارو همونجا پایین تخت ولو کردم و عین جسد افقی افتادم !
خودمم باورم نمیشد منی که جز به تعداد انگشت شمار آفتاب صبح رو ندیدم چطوری صبح به اون زودی ساعت ۷ بیدار شدم
مادر که انگار وسط اتاق جن دیده باشه ذل زده بود بهم ! یه لحظه خودمم ترسیدم ! یه دستی به سر و صورتم کشیدم تا مطمئن بشم همه چیز سرجاشه ! پرسید تو چرا بیداری ؟
خیالم راحت شد !
اما بعد نوبت چشمای خواهرم بود که ذل بزنه به بستنی تو دستم !
بعدشم نوبت خودم که ذل بزنم به ورق پاره هایی که خواهرم برای آروم کردن بچه ی ۷ ماهش داشت باهاشون انواع و اقسام قایق هارودرست می کرد!!
ورقی زیر پای من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جون تو خیلی تو فرهنگ لغت گشتم که ببینم ( ذل ) رو با چه (ذ ـ ز - ظ - ض ) می نویسن اما پیدانکردم ...
کم چیزی نیست افتادن از چشم تو !؟!
ولی باور کن هولم دادند ....
_________________
سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.
* علیرضا ق *
من هنوز زندهام
بر اساس پارهای شواهد و قرائن چنین بر میآید که من هنوز زندهام و در قید این حیات ... هستم. شکر، ملالی هم نیست جز بودن همان رخدادها و اتفاقاتی که نباید باشند ولی هستند و از آنطرف نبود و فقدان چیزهایی که باید باشند ولی نیستند.
چند وقتی است که بنا به دلایل کاملا پزشکی۱ از اینجا نوشتن دور بودم و این امر گله و البته نگرانی تنی چند از دوستان را برانگیخته بود. اما به طور قطع و یقین من اگر شمهای از آنچه که در این مدت بر من گذشت و دلایل این وقفه در نوشتن را بیان کنم، دوستان نگرانتر خواهند شد.
آنروزها کلی با خدا دست به گریبان بودم که آخه چرا؟ یهو این همه اتفاق و رخداد با هم،چرا؟ حالا نمیشد آن همه بلا / رحمت آسمانی دانه دانه و با رعایت فاصله ایمنی به سرم فرو میریخت؟ حکمت این تسریع در سیر توالی و توارد مثلا چه بوده؟ من که هر جا برم باز هم در دسترس و تیررس و دیدرس و ... او هستم؛ حالا این همه عجله و بدو بدو کردن برای چه بود؟ احتمالا این هم برمیگردد به همان حکمت و تمشیتامور که فقط خودش را آگاهی از آن است ...
... القصه تا حد زیادی تمام شد و کم کم زندگیم دارد ریتمش را مییابد،آنهم تقریبا بعد از یکماه. حقیقتا شادم که آنروزهای سخت و وحشتناک گذشت و رفت. خوشحالم که از آنروزها و کلا آنروزها چیزی اینجا ننوشتم.
اما راستش الان که فکرش را میکنم، میمانم که چهطور توانستم آنها را از سر بگذرانم؟! چرا که حقیقتا سخت بود و سخت بود و سخت و ...
به سبک اینهائی که تو کنکور رتبه میارن و در پاسخ به اینکه رمز موفقیت شما چه بوده؟ جواب میدن که: فلان و فلان. حالا من هم میگم: در وهله اول یاری خداوند وبعد همراهی و همراهی و همراهی .... حقیقتا اگر خداباهام راه نمیاومد، قطعا کم از ادامه درمیموندم. بعدش هم ۱ـ توضیح مختصر و مفید دلایل پزشکی وبلاگ ننوشتن، یا مروری بر آنچه گذشت: کلنگ این پروژه پزشکی ماجرا با خودم بود که تا آمدم کمی به خودم برسم و برای برخی از دردهای کهنه دکتر بروم، مادرم پروژه را رسما افتتاح فرمودند و یک هفتهای بیمارستان بودند. بعدش در منزل درگیر رتق و فتق امور بودیم... مجددا خودم یکی دو روزی ـ به علت فشار وارده ـ تعطیل و لایتحرک!بودم و دور از جون تا آمدم کمی سرپاشوم، و ایضا یک هفتهای در بیمارستان ... و البته خدای نکرده محض خالی شدن عریضه!
از این مجملتر نمیشد شرح آن همه گفت. باز هم شکر که رمقی
مانده.
باقی بقایتان
تلقین
اینروزها که میگذرد
شادم
این روزها که میگذرد
شادم
کهمیگذرد
اینروزها
شادم
که میگذرد ...
قیصر امینپور ـ دستور زبان عشق
_________________
گمکردن اونی که همیشه و همه جا هست، خیلی حرفه والا!
گمکردن تو، در دنیائی که که پر است از تو و نشانههای تو، هیچ لطف و صفائی نداره!
نه، نه که گمت کرده باشم. نه، هنوز گمت نکردم. ولی نمیدونم اگه قرارمون همینجوری به عقب بیفته، آخرش چی میشه؟ چی به سرم میآد؟
گلهای ازت ندارم. میدونم که عیب کار از خودمه. تو که کار منو به فردا نمیاندازی، این منم که هی قرار رو عقب و جلو میکنم!
نه، نمیخوام برای شناسنامه کهنهام، المثنی بگیرم!
نمیخوام نشانهها و بهانههای قبلی رو برای دیدن و بودن با تو، گم کنم!
میخوام منو با همون دلتنگیها و بیقراریها و گلایههای قبلیم بپذیری!
خدایا ... بیرودربایستی ... صدام میزنی
فرشته هاي روي زمين (3)
دخترم زهراسمت چپ ونسترن کهزاد صحن مطهرامام رضا(ع) یادش بخیرچقدرصفاکردیم....
صحنه ای که هیچگاه ندیدیم وبگونه ای درجمکران مقدس میهمان دوربینمان شده بود
چهارشنبه۸آبان ۸۷
|
| |||
|
| |||
| |||
|
|
/35.jpg)
/30.jpg)
/02.jpg)

/0003.jpg)

/01.jpg)




/05.jpg)




غلامرضا کمالی نوازنده گیتارباس





علی میرشکال خواننده ونوازنده فلکولریک

















/10.jpg)
/07.jpg)

/23.jpg)
/9gx36o.jpg)
/Copy%20of%2014.jpg)




























ابراهیم موسائی ترانه سرا-خواننده


حسین کریمی نوازنده سازهای ضربی














هادی آرمین منصورعابدینی نوازنده گیتار









علی عرب موزیسین خواننده
مهدی لشکری موزیسین حمیدعوض زاده نوازنده سازهای بادی
گروه گامبرون سال ۷۰
ازچپ درامز احمدروان -خواننده محمدرضا حیدری -کیبورد رضا لک (بهراد)
گیتار حمیدعوض زاده- تومبا موسی کمالی
/DSC00173.jpg)
ادامه دارد...ادامه مطلب
/foto%20camera043.jpg)
حمیدعوض زاده نوازنده ترمپت
/foto%20camera042.jpg)
/foto%20camera045.jpg)
احسان رضائی کیبورد
وحید حسن رضائی تومبا پرکاشن
/foto%20camera037.jpg)
حسن نوری نسب درامز
/foto%20camera028.jpg)
مهدی لشکری لیدگیتار لیدرگروه سمت چپ مصطفی قاسمی سرپرست گروه
/foto%20camera029.jpg)
مهدی رنجبر گیتار باس
/foto%20camera031.jpg)
/foto%20camera022.jpg)


محمد هرمزی خواننده مقیم امارات محسن کنور تبریزی خواننده
ادامه دارد...ادامه مطلب
|
پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، ******************** زندگي شما تنها زماني بهتر مي شود که خودتان بهتر شويد ******************** مهم نیست زندگی چه چیزی به شما میده ******************** آدم بي مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بي سرمايه است ******************** توهین ها مانند سکه تقلبی اند . ******************** دنیا نمی گذرد،ما می گذریم ،چه خوب است ******************** در پشت هیج در یسته ای نشینید تا روزی باز شود ******************** هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند، اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند ******************** هرگاه بتوانيم از نيروي تخيل به همان اندازه استفاده کنيم که از نيروي بصري استفاده مي کنيم هر کاري انجام پذير است ******************** زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست, ******************** نقطه آغاز تصميم هاي بهتر، نقطه پايان تصميم هاي بدتر است ******************** بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده ******************** زندگی مثل شطرنج میمونه ******************** خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، ******************** خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، ******************** من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که هر عضوي به درد آيد به جايش ديده مي گريد ******************** اقدام به انجام دادن غیر ممکن نوعی تفریح است ******************** حماقت یعنی و انتظار نتایج مختلف داشتن! نامه عاشقانه نیما یوشیج |
|
به عالیه نجیب و عزیزم می پرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر می برم ؟ مثل شمع : همین که صبح می رسد خاموش می شوم و با وجود این ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است . بالعکس دیشب را خوب خوابیده ام . ولی خواب را برای بی خوابی دوست می دارم . دوباره حاضرم . من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می اید ترجیح نخواهم داد . در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی ... آه ! شیطان هم به شاعر دست نمی دهد ، مگر این که در این تاریکی شب ، خیالات هراسنک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند بارها تلقین کرده است : تصدیق می کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کرده ام . مثل عقاب ، بالای کوه ها متواری گشته ام ، مثل دریا ، عریان و منقلب بوده ام . بدی طینت مخلوق ، خون قلبم را روی دستم می ریخت . پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام ، کمکم صفات حسنه در من تبدیل یافتند : زودباوری ، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی ، خفگی و گناه های عیب عوض شدند . آه ! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله می کرد حال ، من یک بسته ی اسرار مرموزم ، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است . یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود . سرم به شدت می چرخد . برای این که از پا نیفتم ، عالیه ، تو مرا مرمت کن راست است : من از بیابان های هولنک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام . هنوز از اثره ی آن منظره های هولنک هراسانم چرا ؟ برای این که دختر بی وافیی را دوست می داشتم ، قوه ی مقتدره ی او بی تو ، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می کند پس محتاجم به من دلجویی بدهی . اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام . عالیه ی عزیزم ! آن چه نوشته ای ، باور می کنم . یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد . ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده ی وحشی ، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود ، فکر و ملایمت لازم است . چه قدر قشنگ است تبسم های تو چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است نیم
اين شبا كه از تو دورم تو منو تنها نذاری مثل بارونی و نم نم كه زمين عطر تو داره من هنوزم تو رو می خوام اگه اين قفس بذاره با تو هستم توی اين شب ، با يه نم گريه ، يه كم درد منم اون همسفر تو كه يه شب جاده رو گم كرد كه يه شب از سر ديوار ، پشت پرچين ستاره دل به ماه آسمون داد كه نفهمی غصه داره اما ماه آسمونم دلشو شبونه پس زد به نگاه عاشقونش خنديد و مهر هوس زد حالا از يه عاشق پير بعد تو چيزی نمونده حتی ماه نيمه جونم اين شبا دستشو خونده وقتی آسمون هميشه واسه ما اشكه و آهه پشت ابرا گريه كردن قسمت چشمای ماهه...
ماکه رفتیم
ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم
من گمان می کردم
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
برای آخرین بار ، ستاره ! دست نگهدار!
دلــم لبريز اندوه اســت و تنــــگ دوستـــت دارم بخــوان شعري به آهنـگ قشنگ دوستـــت دارم قدمــهاي مــرا بـــاران به ســمت خانه تــان آورد به دستم شـاخه ي ياسي به رنگ دوستـت دارم دلم شد تنگ آن روزي که مي زد دست معصومت مرا در کوچــه ي رندان به سـنگ دوستـــت دارم کـلاس اول عشـق و دو هــمشــاگردي عاشــق مــن و تـــو آن دو شــاگرد زرنــگ دوستــت دارم نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق بـاران را به روي دفتــري کاهـي به زنگ دوســتــت دارم در و ديوار اين خانــه پر است از شعر و افســانه پـر از نقـــاشــي بي آب و رنــگ دوســـتت دارم
هزار
هزار خواهش و آيا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چراي بي زيرا هزار بود و نبود هزار شايد و بايد هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار بوک و مگر هزار بار هميشه هزار بار هنوز ... مگر تو اي همه هرگز مگر تو اي همه هيچ مگر تو نقطه پايان بر اين هزار خط ناتمام بگذاري مگر تو اي دم آخر دراين ميانه تـــو سنگ تمام بگذاري
وقتی نیستی.....
وقـتي نــيستي هـر چـي غصـه است تو صدامـه
وقـتي نــيستي هـر چــي اشـکه تـو چشـامـه
از وقـتي رفـتي دارم هر ثانـيه از رفتنت مـيسوزم
کاشـکي بودي و ميـديدي که چـي آوردي به روزم
حــالا عــکســـت تـــنهــا يــادگار از تـــو
خــاطــراتـت تـنـها بـاقـي مـونــده از تـــو
وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود
کـاش از اول نـميدونـستي مـن عـاشق تـو بـودم
باران
قطــــره های نـمنـــاک و ترنـــــم چـــک چـــک در مـیــان شـب تار اشـکـهای آسـمــان یا که درد و دل ابـــر پــره از غصه و رنج مـن به او میـنـگرم در دل ابـر سـیـاه هالـه ای نـور سپـید خوب میدانی کیسـت مــاه را گویم مــاه................................. دل او همـچون مـن پــر درد اسـت هـنوز پـر غربـت غصه مثل شمـعی شـب ســوز قطـرات بـــاران غـرش ابــر سـیـاه رخ مـــاه محصــور و دل پــــر دردم همـه حاکیست از این منتظـر چشم به راه همـــــه در یـــک جـملــــــه آه افسـوس آه
انتظار .... به صدای قلبم گوش کن دیگر نای صدا کردن ندارد !! وقتی به حرفهایت فکر می کنم مرا به دنیای پنهان تو می برد ... امشب می خواهم با یاد قشنگ تو شاد باشم می دانم که نگاهت پاک تر از آب روان و دلت چون آیینه است به خدای آسمانها به قناریهایی که عاشقانه می خوانند سپرده ام موسیقی انتظار سردهند.....
حافظ یــــا رب سببی ساز که یــــارم به ســـلامت بـــازآیــــد و برهـــــاندم از بنـــد ملامــــــت خــــاک ره آن سفـــــــــــر کرده بیـــــــــارید تــا چشـــم جهــان بین کنمش جای اقـــامت فریـــــاد که از شش جهتـــم راه ببستنــــــد آن خال و خط و زلف و رخ و عارض قامت امـــــروز که در دست تـــوام مرحمتی کـن فــردا که شوم خاک چه ســود اشک ندامت ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق مـــا با تـــــو نداریـــم سخـــن خیر و سلامت
دستمو بگیر
نم نم بارون چیک چیک وچیک چیک چشم درشت واشکهای کوچیک در پیچ و تابم تو در شکفتن زیبایی تو می رقصه با من دستمو بگیرترسی نداره یباره دیگه بازم دوباره دستمو بگیر چشم انتظارم من که کسی رو جز تو ندارم تو بی تحمل من بیقرارم کاری به جز عشق با تو ندارم من از عشق تو,لبریز لبریز آشفته توست این قلب ناچیز دستمو بگیرترسی نداره یباره دیگه بازم دوباره دستمو بگیر چشم انتظارم من که کسی رو جز تو ندارم منه عاشق,بدون تو دیگه طاقت نمی یارم بگیر دستامو,که قد همه دنیا دوست دارم دیگه طاقت نمیارم دستمو بگیر ...... اسیر
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمیکنم افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روح مرا رام کرده است جان سختیم نگر که فریبم نداده است این بندگی که زندگیش نام کرده است بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر به من تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت من راه آشیان خود از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ روح مرا در آتش بیداد خود بسوز ای سرنوشت هستی من در نبرد تست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ ز بندم رها کند محکم بزن به شانه من تازیانه را
برای تو : که پیام آور طراوت بارانی در خشک آباد دلتنگی ام .... تبسم سبز بهاری در طلوع هستی ام ..... و زنگ تفریحی برای خستگی ام ....
******* كاش مـي شـد در كنـارت
عاشـق و ديوانـه بـودن
همدل وهـــم خانـه بـودن
خـواب ورويـــاي توديـدن
دردل شـب مسـت بــودن
چشـم زيبـاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت
پل بـه دنيـاي دلــت زد
بوسـه نـا غافلت زد
*******
نشانه هایعاشق شدن مردها
ژست قلاب كردن شست در كمربند پ.ن : مهم نشانه هایعاشق شدن مردها راسته؟
شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمانم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من بنگر پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت اولین بوسه آغاز نغمه ی زندگی است
نغمه ای که با چهار لب ادا شده و
قلب را سریر سلطنت و عشق را
بوسه اولین گل شاخه ی درخت زندگی است
امروز دلم سراغ تو را گرفت گفتم ببین گوشه آسمان ماه را چه تنهاست حس توازن میان دلم و چشم هایم عجیب خواهد بود یکی به زیبایی باران دیگری نگاه منتظر تو
سراب انتظارت گوارا ترین ست بر من مبار باران! بر اشک گونه ام تصویر اوست
میدونی من همونم که تو می خوای! آزادی زیبایی راستگویی و از همه مهم تر عشق!
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق!
و فکر کن
چه تنهاست، اگر ماهي کوچک، دچار آبي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي! دچار بايد بود!
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
چه کسی ثانیــه ها را دزدید و قفــس زد ســر باغ و به من گفت بیـــا... و به مـن گفت که پروانه نگیـــر، پرش می شکند. و مرا در قفس آن سر بــاغ کرد گرفتــار و اسیـــر و ندانست پر شب پــره هم میشکند در قفسش لحظه ها را دزدید، حادثه ها را نیــز من به یــادش هر شب در قفس میـشکنم. و به هر پروانه کز سوی لانه من میــگذرد میــگویم: بی زحمت، یــک پری زاد بزاییــد و بکاریــد آن سر دیـگر بــاغ بلکه پـــر و ا ز شکن باز آیــد! و بدزدد از بـاغ شبـنمی، شــور و شری ، شاخــه ای پــر ز پـری! حتی چیـز دگری! مثلا شایـد یـک شب پـره ای!!! من به نور در باغ همچــنان می نگرم. و به یـادش هر شب هم چــنان می شکنم
مادر اي روياي سبز غنچه ها مادر اي پرواز نرم قاصدک مادر اي معناي عشق شاهپرک گونه هايت کاش مهتابي نبود تا دلم در بند بي تابي نبود اي تمام ناله هايت بي صدا
به فکر هیچ کس نمی رسید باران شدید تر بزند
و تو از کنار خیابان به ابر خندیدی تو را در آب بايد ديد ،
و معناي تو را در واژه هاي ناب ،
جهان تار است در چشمي كه غافل باشد از چشمت ،
نگاهت را مگير از من ...
1387 دستهایت!
می گویم دوستت دارم من شعر می نویسم
تشنه ی من ، دریا تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
|