دلتنگیهای...
|
استادووچراغ هدایت ادبی وهنریم مرحوم غلامرضا روضه خان یادش گرامی وروحش شاد |
|
|+| نوشته شده توسط حمیددر پنجشنبه ۹آبان 1387 |
||
|
مردم! امروز تو چشات نفرتی رو دیدم که ای کاش می مردم و هیچ وقت نمی دیدم.... ای کاش می مردم تا تو آخرین لحظه ی زندگیم تو رو عاشق می دیدم.... نیستم! مطمئن شدم که دیگه تو چشات نیستم.... نمی دونم! نمی دونم چرا انقدر ساده و راحت اون نگاه قشنگت تبدیل به نگاه امروزت شد.... نمی دونم.... ......................... من مردم....................
|
||
|
سکوت....
وسکوت...... نمیدانم چرا ؟ ونمی فهمم که چرا هر کجا حق با ما است بایدسکوت کنیم................................
به قول قیصر امین پور آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود٬ صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه دل ما در گلو شکست ..... موجیم و وصل ما٬ از خود بریدن است ساحل بهانه ای است٬ رفتن رسیدن است
|
||
|
وقتی دلتنگ شدی
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند با یادت شادم آرزوی دیرینم
|
آن دورها
امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد . انگار توی این دنیا هرچیز را که امید نداشته باشی بشود یا امید نداشته باشی که خوب باشد ، چیز بهتری از آب در میاید. می شود به خدا هم کلک زد؟ چه می دانم. منظورم خدا نیست. سرنوشت است. زندگی است. وای چقدر کلمه کم میآورم. اینجا از آن جاهاییست که نمی توانم منظورم را درست بگویم و دارم خل می شوم. حرص می خورم. درست مثل روزی که اسم رشته کوه زاگرس را یادم رفته بود ، پای تخته ، سر کلاس جغرافیا. معلم سگ اخلاق جغرافیا ، با آن چشمهای دریده اش همه چیز را از کله ام می پراند. گور پدر همه معلمهای دبیرستان. لجم می گیرد وقتی فکرش را می کنم که معلمهای آن روزهایم هم سن و سال حالای خودم بودند . چطور دلشان می آمد ماها را آنطور عذاب بدهند. امروز در داستان یکی از بچه ها آمده بود که " نوجوانیم را نجات دادم" . از آن جمله هاییست که اصلا در دهانم نمی چرخد. نوجوانی من که عین کابوس بود. با آن
لباسهای گشادی که حالا وقتی توی عکسها می بینم از خنده روده بر می شوم. چقدر هم زشت
بودم. حتی یک دانه از آن عکسها را دم دستم ندارم. عکسهایی همه از سال اول دانشگاه به این طرف است.
داشتم چه می گفتم. چقدر پرت افتادم از موضوع. می گفتم امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد. آره. گاهی بدقلق می شوم. او که هیچ وقت اما من گه گاه بداخلاق می شوم و سگ کوچولویی که توی دلم خوابیده ، بیدار می شود و واقی می کند. ولی اینها ، اگر نبود ، عجیب بود .مدتهاست توی فکر یک دفترچه یادداشتم و یک خودکار که بیاندازم دور گردنم. روزها خیلی چیزهای کوچک می بینم که چشمم را می گیرد و خیلی خاص هستند و دلم می خواهد بنویسمشان اما کجا؟ عین احمقها همیشه فکر می کنم که یادم می مانند و به خیال خودم رسوب می کنند ته ذهنم اما موقع نوشتن ، وقتی کم می آورم و هیچ خبری از آنها نیست ، به حماقت خودم می خندم. حماقتی که پایانی ندارد.
همین امروز چند تایی از اینها بود. یکیش همان مردی که در میدان ونک کتابهای خودش را می فروخت. کتابی که خودش نوشته بود به اسم " خاطرات و خوابهای من". و داد می زد و می گفت " کتاب خود من ". " نوشته خود من ". چرا نخریدم؟ مضحک است ولی چه اشکالی دارد بگذار بگویم که پول نداشتم. حتی اگر علتش فقر هم بود می گفتم ولی خوب علتش این بود که کیفم را عوض کرده بودم و توی این یکی که دستم بود فقط یک دوهزارتومنی داشتم.
یک چیز دیگر هم بود. ردیف کاسه های نیم خورده آش ، کنار نرده های پارکینگ همسایه. کاسه های پلاستیکی مانده از افطار شب قبل ساختمان فرهاد. شاید به نظر مزخرف بیایند. شاید بی معنی باشد گفتنشان ولی من فقط چیزهایی یادم می ماند ، لااقل تا یک شبانه روز ، که یکجوری گازم بگیرد. لمسم کند و حتی مثل سیخ توی مغزم برود. بعضی چیزهایی که نمی توانم فراموش کنم ، هرچند به ظاهر بی اهمیت ، همینهایی هستند که یک جوری در من فرو رفته اند. در روحم. در مغزم. چه می دانم در کجایم. باز هم کلمه کم آوردم و به اراجیف گفتن افتادم . بگذارم یکبار برای همیشه تکلیفم را با چند تا چیز فراموش نشدنی معلوم کنم. تا دم مرگ ، خاطره آن شبی که فکر می کردم در حال مردنم ، یادم می ماند. یازده سالم بود. همین حوالی و نمی دانم چرا یکدفعه با تمام وجود فکر کردم که همان شب می میرم. یک ذره هم شک نداشتم و کارهایی کردم که فقط از یک آدم دم مرگ بر می آید. اگر بخواهم تعریفش کنم بدجوری درگیرش می شوم و می دانم که نمی توانم به این سادگیها جمعش کنم. بسکه خاطره سنگینیست. همینجا رهایش می کنم.
ذهنم را می گردم ، دنبال خاطره خوب. با کمال تاسف چیز زیادی پیدا نمی کنم0
________________________________________
_________________
بازهمینطوری
این چه مرضیست که نمی توانم یک خط به آسودگی بنویسم و از هزار زاویه نگاهش نکنم و آخرش هم هر چه نوشته ام را با یک کلیلک ساده پاک نکنم. جالب است که زیاد می نویسم اما نوشته کم دارم . بیشترشان را پاک می کنم. به دلم نمی چسبند. هزار تا ایراد می گیرم بهشان و می خواهم که از جلوی چشمم دور شوند. یک چیزی در بعضی نوشته ها هست که در بعضی دیگر نیست. بعضیهایشان انگار روح دارند. انگار خواندنشان جادوی خفیفی روی ذهن آدم می اندازد و از یک نوع حسی که تا بحال نتوانسته ام اسمی برایش پیدا کنم ، پر ام می کنند. ازاین طور نوشته ها کم است. خودم که هیچ ندارم. این زندگی ای که ازش نمی نویسم و اعتراف می کنم که از نوشتن مستقیم درباره اش طفره می روم ، همه دارایی من برای ساختن کاخ رویاهایم است. کاخ کاغذی رویاهایم. کاخ رویایی همه نویسنده ها کاغذیست. اصرار دارم که سر تپه تخیلاتم بایستم و درباره زمین زیر پایم بنویسم. زندگی را از بالا نگاه می کنم و چقدر از شنیدن قصه های دیگران که از وسط معرکه ، از لحظه ها گلاویز شدنشان با زندگی بیرون می آیند ، لذت می برم و چقدر دلم می خواهد من هم قصه عاشقی و سرخوردگی و دیوانگی بنویسم که جذاب است و آشنا ولی مگر می شود چیزی را که باور نداری ، خوب بنویسی. نمی دانم از کی اصل عاشقی در ذهنم زیر سوال رفته و چیزی که در سالهای دور به آن می گفتم عاشقی ، به طرز عجیبی به نظرم مزخرف می رسد. چطور دیگران اینقدر زیبا درباره عشق می نویسند و من دیگر نمی توانم؟
از بد و بیراه گفتن به اجتماع سیاست زده و بی در و پیکرمان دست برداشته ام. نه فقط اینجا و توی نوشته هایم ، روزها و توی خانه و سر کار هم دیگر به بلاهایی که سرمان آمده و می آید و خواهد آمد فکر نمی کنم. به گمانم دیگر عادت کرده ام.
بسن کن پسر.......وئمندنتذرعغغفبغفی
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ا بدون عنوان
--------------------------------------------------------------------------------
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن بغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقه ای در کوچه های بی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آب ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشبد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم ی گمشده ازاین معمایم
پرواز را به خاطر بسپار“
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم.
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب،
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
پروازفقط شعری زیباست وعبس دیریست پرهایم رابسته اند سترون درانبوهی ازنخهای تردیدوبخل چه غریبانه است این واژگان متعارف خاطرم رابسیار وبارها آزرده است کمپلیت
ودلی را که دیگر جای هیچکس نیست وبیهوده میطبد وازروی اکراه و تکرارولک زده برای همان ایوان مخوف که زمانی درآن پرمیگستردم سبکبال دیگر درانگشتانم رمقی نمانده وفرتوت شده ام ازبس سوهان کشیده ام این مفلس را مکرروپوستی چروک خورده وشلاق خورده ازسلاسل معلوم ومعدوم وروبه زول ودرشبی مبهم وتاریک وسیه فام تراز چاه ویل که دیگر نه سوسو آن چراغها ی موشی وپیه سوز خبری هست و طوری های سترون که نورخود را بی دلیل ارزانی ناکسی نکرده اند بی تردید وبارابطه ای گنگ ومبهم که هرگز ندانستم وندانستی خودرابتاریکی متصل میکردآن جلاد شپرکها وپروانه کش سفیح به چه امیدی خودرا به آفتاب ارزانی دارم بااین همه دغل وریا دیریست که خودراهم گم کرده ام درلابلای این شولا نه مهمانی دراین سرا بیتو ته خواهدکرد وسوری خواهد بود ازیرای این گنجشکان ذلیل مرده مادر بخطا را وشکمهای سیر وسیری ناپذیر وشکمهای خالی وخالی تر ازجیب من مفلس غایتی سخت است سردرگریبان کردن و فکر پروازرادرسرپروراندن دیگر پری نمانده ازیرای این پرنده ناکام دیگردرخیال او پرواز داستانی کودکانه بیش نیست
درخاطرآزرده او در دیارگمشده که سوسو هدایتی هم نیست....
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
تقديم به كسي كه اين روزا به اندازه تمام دنيا دلتنگ او هستم./
خاموشتر از يك نور
چشمان منتظر من
پردرد تر از يه بهار
بهار قصه هايم
توي درد عشق منم اسيرو بي تاب
توي چك چك بارون
تنها شدم چو رود
نه ترانه خواندمش
پرنده ي مهاجر
نه سنگي افتاد
از رهگذر يه عابر
تها شدم و بي كس
توي تمام دردم
چه در پايان چه در انجام
مي خوونم از دلتنگيم براي تو
_________________
سر نوشت/نوشت گر نوشت بد نوشت
اما باور کن نمیتوان سرنوشت را از سرنوشت
گمکردن اونی که همیشه و همه جا هست، خیلی حرفه والا!
گمکردن تو، در دنیائی که که پر است از تو و نشانههای تو، هیچ لطف و صفائی نداره!
نه، نه که گمت کرده باشم. نه، هنوز گمت نکردم. ولی نمیدونم اگه قرارمون همینجوری به عقب بیفته، آخرش چی میشه؟ چی به سرم میآد؟
گلهای ازت ندارم. میدونم که عیب کار از خودمه. تو که کار منو به فردا نمیاندازی، این منم که هی قرار رو عقب و جلو میکنم!
نه، نمیخوام برای شناسنامه کهنهام، المثنی بگیرم!
نمیخوام نشانهها و بهانههای قبلی رو برای دیدن و بودن با تو، گم کنم!
میخوام منو با همون دلتنگیها و بیقراریها و گلایههای قبلیم بپذیری!
خدایا ... بیرودربایستی ... صدام میزنی؟!
_________________
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ای گمشده ازاین معمایم
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
آخرین نقش فرهاد
شقایقی است
بر فرق خویش
به سرخی لب شیرین
نه براش ستاره باش ٬
نه آفتاب
چون هر دو شون مهمون زودگذرند
پس براش آسمان باش
که همیشه بالای سرش باشی
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن
همراه هم فرسنگ به فرسنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
یادمون باشه که هیچ کس را امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم
چون خرد میشه٬ می شکنه و آهسته می میره.
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما
تکیه کرده سرش درد نگیره.
یادمون باشه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم .
یادمون باشه هیچ وقت کسی را بیشتر از چند ساعت چشم به راه
نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمی خوام
ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم.
سرنوشت تصمیم می گیرد که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی
اما تنها قلب توست که می تواند تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی تو
باقی بماند.
می روی و من فقط نگاهت می کنم.
تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم٬
بی تو
یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما
برای تماشای
تو
همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه ی زیستن در چشمان
تو
را داشته باشم.
دنیا را بد ساخته اند.
کسی را که دوست داری٬ تو را دوست نمی دارد.
کسی که تو را دوست دارد٬ تو دوستش نمی داری.
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد٬ به رسم و
آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است.
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهائی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
عشق من بی انتهاست
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاست
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من بنگر
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
اولین بوسه آغاز نغمه ی زندگی است
نغمه ای که با چهار لب ادا شده و
قلب را سریر سلطنت و عشق را
پادشاه آن معرفی می کند
بوسه اولین گل شاخه ی درخت زندگی است
امروز دلم سراغ تو را گرفت
گفتم ببین گوشه آسمان ماه را
چه تنهاست
حس توازن
میان دلم و چشم هایم
عجیب خواهد بود
یکی
به زیبایی باران
دیگری
نگاه منتظر تو
سراب انتظارت
گوارا ترین ست
بر من مبار
باران!
بر اشک گونه ام
تصویر اوست
میدونی من همونم که تو می خوای!
آزادی
زیبایی
راستگویی
و از همه مهم تر عشق!
خيال ميکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
دچار يعني عاشق!
و فکر کن
چه تنهاست، اگر ماهي کوچک، دچار آبي درياي بيکران باشد
چه فکر نازک غمناکي! دچار بايد بود!
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای نوشته شده توسط حمید درجمعه ۸آذر 1387 |
نظر بدهيد
حمیدعوض زاده
نگیرخورده برماای معتکف چومیدانی
که ماهم گره ا بدون عنوان
سکانس آخر
دستهایت را باز کن. برای در آغوش کشیدن زمین. این را تمرین کن. لحظه ی وداع نزدیک است. زیبایی زندگی به سکانس آخر است.
اس ام اس
برای انسان نابینا شیشه و الماس یکی ست...
اگر کسی قدر ِ تو رو ندانست به این معنا نیست که تو شیشه هستی... او نابیناست.
درون دریا ..
درون دریا ..
و در بی وزنی اعماق
جایی که رؤیاها برآورده می شوند
دو آرزو با هم یکی می شود
نگاه من و نگاه تو
همانند انعکاس صدایی خاموش
بی پایان تکرار می شوند
دورتر و دورتر
فراتر از آنسوی هر چیزی
از میان استخوانها و خون
من تا ابد بیدار خواهم ماند
بی تو همیشه آرزوی مرگ خواهم کرد
ببارباران
ديشب آسمون بي امان مي باريد.... شب از نيمه گذشته بود.
صداي باروني كه ملتمسانه به پنجره مي كوبيد، كمي تنهاييم رو التيام مي داد .... در اوج حُزن، صداي بارش آسمون آرامشي به من مي داد تا بتونم درد رو تحمل كنم....
هنوز هوا ابري ست و نم نم بارون خيابون هاي پوشيده از برگهاي رنگي رو خيس كرده... دلم ميخواد قدم بزنم اما نه تنها.... كاش بوديى!!!

توضيحي در مورد فرمت OGG : اين فرمت آهنگها را با همان كيفيت اصلي و اوريجينال در قالب يك حجم بسيار كم عرضه ميكند - برنامه هايي كه اين فرمت را پشتيباني ميكنند = Jet Audio - Winamp
براي دانلود روي نام آهنگ راست كليك كرده گزينه Save Traget As را انتخاب كنيد
سرور 1
سرور2
پ.ن: من كه خيلي خوشم اومد....
برای دوستان و دشمنان خود عاشقی طلب کنید....
زيرا نه لذتی فراتر از آن هست و نه رنجی بالاتر!!!

فرشته های زمینی
قد می کشم
پنداری به سقف آسمان نزدیکتر می شوم
اما...
تا چه اندازه اینجا بوی زمین می آید!
خوب می دانم
سالهاست در جست و جوی هیچ...گم شده ام در هیاهو
و جا مانده ام از دلخوشی ها
و چشم خورده ام
و تکه تکه
از دست رفته ام...!
.ن.1 : زمینی تر شده ام و چقدر دلم تنگ است برای پرواز ....
پ.ن.2: كافي ست بالهاي پروازت، پر پر شوند ....
پ.ن.3: يك قيچي كافي ست ....
تو ومن
راستی! بگذار همینگونه کودکانه بماند،
خنده های گه گاه!
بیا بزرگ نشویم...
بیا قرار بگذاریم
من و تو!
غم های بزرگانه را
دچار نشویم.
تنهایی شب
وقتي تو تنهايي شب گم ميشدم
ماه شب شكن نبود
ميان اين شب مانده ها كسي به فكر من نبود
وقتي تو تنهايي شب گم مي شدم
هم خونه خواب گلدون پر از گل مي ديد
همسايه از روياي خواب دسته دسته گل خنده مي چيد
آواز خون خيابانها نغمه هاش و از ياد برده بود
روشنايي ها خوابيده بودن نورشون و باد برده بود
آخ اگه شب بلوري بود
گل به ماه مي زدم
شكسته آيينه ي بلور شب
كلش تير خورشيد مي شدم
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره نسيم مي شدم
تو كوچه هاي خسته ي شب هم دم روشنايي مي شدم
آخه كه تو درياي شب آتيش گرفتم كسي نديد
تو قيامت و تنهايي شب كسي به داد من نرسيد
وقتي تو تنهايي شب گم مي شدم
دلم مي خواست كه نور بشم
رو سياهي هاي ماتم زده دست نوازش بكشم
دلم مي خوست آشتي بدم بين تاريكي و روشنايي
روشنايي مهربون و ببرم به خونه هاي تاريك
خدا نگهدار عزيزم...
خدا نگهدار عزيزم
خدا نگهدار عزيزم اما نميشه باورم
توي چشام نگاه نكن اين لحظه هاي آخرم
مي رم ولي اين و بدون جشم انتظارت مي شينم
مي رم ولي گريه نكن نذار از عشقت بميرم
شايد تو اوج بي كسي با خاطره هات آروم بگيرم
مي رم ولي بدون يكي خيلي تو رو دوست داره
يكي كه از دوري تو سر به بيابون مي ذاره
خدا نگهدار عزيزم دارم مي رم از اين ديار
اينجا كسي منو نخواست توام منو تنها بذار
اينجا غريب بودم ولي هيچكي نپرسيد از كجاست
مسافرم بايد برم گريه نكن خدا نخواد
غريب بودم نامردوما تو رو ازم روبودنت
مي رم ولي بدون فقط تويي دليل بودنم
مي رم ولي اين و بدون جشم انتظارت مي شينم
مي رم ولي گريه نكن نذار از عشقت بميرم
شايد تو اوج بي كسي با خاطره هات آروم بگيرم
مي رم ولي بدون يكي خيلي تو رو دوست داره
يكي كه از دوري تو سر به بيابون مي ذاره
خدا نگهدار عزيزم...
سایه های غم
یه روزی تو سایه های غم منو تنها گذاشتی
ولی باز باور نداشتی دوست دارم
یادته بهت می گفتم که فقط من تو رو دارم
ولی باز باور نداشتی که دوست دارم
همه ی قول وقراراهات یاده من هست
همه ی خاطره هات همراه من هست
هنوزم عکسی که یادگاری دادی
موقع تنهایی هم زبون من هست
عزیزم خدا نگه دار تو برو سفر سلامت
سرنوشت من همینه این واسه من شده عادت
تو برو ولی نگاهت هنوزم توی نگاهته
که همش بهم می گفتی عشقت آخرین پناهمه...
بازی روزگار
بازي روزگار را نمي فهمم!
من تو را دوست مي دارم.
تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم
قلب شیشه ای
بر دیوار شیشه ای قلبم آویزی آویخته ام
آن طرف تر قاب عکسی بس پوسیده
وآن طرف تر پنجره ای از جنس بلور
اما چه فایده که قلب شیشه ایم هرگز در ندارد...
محبت و ناز
یکی محبت میکنه اون یکی ناز:
اونی که ناز میکنه
همیشه محبت میبینه
اونی که محبت میکنه
همیشه تنهای تنهاست
|
تنهایی های یک اهلی لال |
|
انار |
|
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد ُ گل داد ُ سرخ سرخ گلها انار شد ُ داغ داغ ُ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند ُ دانه ها توی انار جا نمیشدند. انارکوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد . (عرفان نظر اهاری ) |
|
شاید خدا! |
|
ترجیح میدم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم . (مار لون براندو) ترجیح میدم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که خدا هست . (آلبر کامو) وقتی به آسمان نگاه میکنید مگویید خدا در دل من است بلکه بگویید من در دل خدا هستم . (جبران خلیل جبران) |
|
خسته ام... |
|
خسته ام ... دیگه حال راه رفتن ندارم ... به دنبال شازده کو چولو میگردم ... ندیدیش؟! |
|
مه ! |
|
از پشت شیشه مه گرفته دلم به هوای بیرون نگاه میکنم ... چه برف زیبایی ... دونه های ریز ریز برف با چه شتابی به دل زمین می آیند و با هر قدم عابری له و نابود میشوند .. ببین که امروز و امشب دنیا با تموم سیاهی و پلیدی اش چطور رنگ سفید به خودش گرفته و مدعی شده که افکار زائدش رو زیر این دونه های سبک تر از پر برف منجمد کرده ... میشه تعبیر زیبایی از این اتفاق نو داشت میشه دلتنگ بود و در عین این دلتنگی به زیبایی این شب تیره ئ امید وار اندیشید ... شاید که زمستان با تموم لذت و زیبایی اش برای عده ای ناراحت کننده باشه اما برای من عین زندگی است . زندگی ای که یخ کرده و همه چیزش در خواب زمستانیه خوابی که در پس این تاریکی و نیستی شکوفا شدن و بیداری نهفته است . با انگشت روی شیشه مه گرفته اتاقم میکشم چه زجه ای، چه صدای پر دردی ،چه گریه آرومی ...این پنجره هم چه بی صدا شکست .... "ها" "ها" با صدای بلند تری "ها " میکنم با چه سرعتی همه چیز محو میشوند همه چیز مثل این بخار های سرد وجودم بی صدا میشکنند و ناپدید می شوند و فقط ردی از خاطره های سیاه و روشن به جا میگذارند .آخ که چقدر دلم سیاه است .. چقدر دلتنگم ... این روزها عجیب دنبال دنیای کودکی ام در کوچه های بن بست ذهنم پرسه پرسه میزنم و با دستهایی خالی از احساس ، سرد و منجمد بر میگردم ... به آدم هایی که اون پایین در هیا هوی رفت و آمدند نگاه میکنم ... به دنبال چه هستند ، چرا این اندازه عجله ، چرا این همه آشفتگی ... چه لحظه سردی ... همه چیز برای رها شدن از این همه سردی در تکاپوی رفتن است و من آرام و بی صدا منزوی این پنجره و هیاهوی بیرون ام .... اکنون نیازمند جرعه ای تحرک و بودنم که این درون بی صدایم را به جنب و جوش در آورم و برمو برم و رها بشم از دلتنگی و تاریکی این دنیای مه آلود ... این نگاه بهت زده بهم میگه که بخند ، بخند ، زورکی بخند و گریه امانم را بی امان میکند... چشم هایم را به رو ی این دنیای منجمد و پر از هیاهو می بندم و در دنیای تاریک خودم قدم می زنم و به نا کجا آباد درونم گره محکمی میزنم به گذشته و خدا حافظ .... |
|
|
|
چه باید کرد ؟ |
|
|
|
کسی... |
به دنبال شازده کو چولو میگردم ...
ندیدیش؟!
تر
|
وداع ... |
|
اگر به عشق تو ديوانگي گناه منست ز من رميدن و بيگانگي گناه تو بود دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود عنايتي كه دلم را هميشه خوش مي داشت اگر نهان نكني لطف گاهگاه تو بود بلور اشك به چشمم شكست وقت وداع كه اولين غم من آخرين نگاه تو بود...
|
|
|
|
قمار عشق ... |
|
عشق را مانند بازيهاي بچگي بي تقلب ديدم. بي ريا و بي كينه. بدون هيچ بهانه اي عاشق شدم. عشق من پاك بود و هست. اما عشق او قمار بود. قماري كه حاصل آن بردن من بود، من و سادگي هايم... قمار عشق را باختم...
|
|
|
|
دل من.... |
|
از وقتی ندیدمت، کلی حرف دارم واسه گفتن این دلم داره هلاک می شه، می خواد بازم بگه دوست دارم من می دونم مقصرم، اما نمی تونم! اشتباه با تو نبودن واسه من با تو بودن نور، بی تو مثل شب ها چشم من کوره من هنوزم منتظرم، برسی از راهی که دوره چشم به در می دوزم، اما دلم آروم نمی گیره همیشه با تو بودن آرزومه، بی تو برام یه کابوسه دل من طاقت نداره، تو رد پا های تو دنبال یه نوره |
|
رنج... |
|
چه رنجی است لذت ها را تنها بردن... و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن... و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!...
|
|
|
|
تنها... |
|
بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم ، در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم ، نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم ، بیا ای یار با من باش که من تنهای تنهام . |
|
|
|
قلب من . |
|
قلب من در هر زمان خواهان توست اين دو چشمان عاشقم مهمان توست گرچه لبريز از غمي درمانده ام اين نگاهم در پي درمان توست ...! |
|
|
|
|
|
منتظر كسي باش كه.... كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه"
|
|
|
|
دیروز که داد زدی: "دوست دارم" گفتم بلندتر نمی شنوم. امروز که آروم گفتی دیگه "دوست ندارم " گفتم هیس،چرا داد می زنی؟
|
|
|
|
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم به چشماي همديگر نگــــاه کنيم..... |
|
|


دخترم زهراسمت چپ ونسترن کهزاد صحن مطهرامام رضا(ع) یادش بخیرچقدرصفاکردیم....
صحنه ای که هیچگاه ندیدیم وبگونه ای درجمکران مقدس میهمان دوربینمان شده بود


